|
|
|
|
|
غرق در نور در فاصله دور ، به اندازه سر سوزني نور ديدم . توده سياه دور و برم كم كم به شكل تونلي درآمد و احساس كردم از ميان تونل با سرعتي بيش از پيش به طرف نور مي روم . به طور غريزي به سمت آن نور جذب مي شدم ، هر چند ، باز هم احساس كردم همه آنهاي ديگر جذب نشدند . با رسيدن به نور متوجه شدم پيكر مردي در ميان ايستاده و نور در اطرافش پرتو افشاني مي كند . وقتي نزديك تر شدم نور درخشان شد . درخششي كه قابل توصيف نيست ، درخشانتر از آفتاب و مي دانستم كه چشم مادي نمي تواند به اين نور نگاه كند و كور نشود . تنها چشم روحي مي توانست اين نور را تحمل و درك كند نزديك تر كه شدم ، به وضعيت ايستاده در آمدم . ديدم نور بلافصل اطراف او ، طلايي رنگ بود ، انگار همه پيكرش در اطراف خود هاله اي طلايي رنگ داشت . ديدم كه هاله طلايي از اطراف او ساطع مي شد و به صورت سپيدي درخشان باشكوهي ، تا شعاعي در اطراف او پراكنده مي شد . حس كردم اين نور سپيد با نور من ادغام شد ، دقيقا ، و حس كردم نور من به طرف نور او جذب شد . انگار دو چراغ در اتاقي روشن باشند و نورشان با هم يكي شود . نمي شود گفت كه نور يكي در كجا تمام مي شود و نور ديگري از كجا آغاز مي شود ، آنها به يك نور تبديل مي شوند . هر چند كه نور او بسيار درخشان تر از نور من بود ، مي فهميدم كه نور من هم هردويمان را روشن مي كند . همچنان كه نور ما يكي مي شد ، حس مي كردم كه تحت حفاظت او قرار گرفته ام ، و عالي ترين درجه غليان عشق را احساس كردم . اين بي قيد و شرط ترين عشقي بود كه تا كنون حس كرده بودم . ديدم كه آغوش گشوده تا مرا در بر بگيرد . به طرفش رفتم و كاملا در آغوشش جا گرفتم و بارها و بارها گفتم :( به خانه رسيدم ، به خانه رسيدم ، بالاخره به خانه رسيدم . ) روح بي كرانش را احساس كردم و فهميدم كه همواره بخشي از وجودش بوده ام . فهميدم كه در واقع هرگز از او جدا نبوده ام . فهميدم كه لياقت بودن با او ، در آغوش قرار گرفتن او را دارم . فهميدم كه او از همه گناهان و تقصيرات من با خبر بود ، اما ديگر اهميت نداشت . او فقط مي خواست مرا در بر بگيرد و مرا در عشق خود سهيم كند ، من هم مي خواستم او را در عشق خود سهيم كنم . معلوم بود كه او كيست . دانستم كه او منجي من بود . او عيسي مسيح بود كه هميشه ، حتي وقتي كه فكر مي كردم از من متنفر است ، دوستم داشته است . او نفس زندگي ، نفس عشق بود و عشق او مرا سرشار از شادي مي كرد . فهميدم كه از ابتدا و از مدتها پيش از زندگيم بر روي زمين او را مي شناختم ، چون روحم او را به ياد داشت . همه عمر از او ترسيده بودم ، اكنون مي ديدم ، كه او بهترين دوستم بود . آغوشش را آرام گشود و گذاشت آنقدر از او فاصله بگيرم كه بتوانم در چشمش نگاه كنم . و گفت : ( مرگ تو موقت بود ، هنوز زمان مردن تو نرسيده است . ) تا كنون هيچ كلامي به اين حد در من نفوذ نكرده بود . تا آن زمان ، هدفي براي زندگي نمي شناختم . فقط سلانه سلانه راه مي رفتم و دنبال محبت و خوبي بودم ، اما واقعا هيچوقت نمي فهميدم اعمالم درست است يا نه . اكنون از خلال كلمات او ، ماموريتي ، هدفي را احساس مي كردم . نمي دانستم چيست ، اما مي فهميدم كه زندگيم روي زمين ، بي معني نبوده است . هنوز زمان مردن من نرسيده بود . زمان مردن من وقتي مي رسيد كه ماموريتم ، هدفم ، ( معني ) زندگيم ، به انجام رسيده باشد . وجود من بر روي زمين دليلي داشت . اما روحم علي رغم فهميدن اين موضوع ، نافرماني مي كرد . يعني بايد برمي گشتم ؟ ( نه ، ديگر هرگز نمي توانم تو را ترك كنم . ) او منظورم را فهميد ، و عشق و پذيرشش نسبت به من هرگز متزلزل نشد . افكارم ادامه يافت : ( آيا اين عيسي ، همان موجودي است كه همه عمر از او مي ترسيدم ؟ ابدا شبيه به آن چيزي كه فكر مي كردم نيست . او سرشار از عشق است . سوالات يكي يكي به ذهنم خطور كرد . مي خواستم بدانم چرا به آن صورت مرده بودم ، نه اينكه چرا پيش از وقت مرده بودم ، بلكه چطور روحم پيش از قيامت پيش او رفته بود . هنوز زير بار تعليمات و اعتقادات كودكيم دست و پا مي زدم . اكنون نور او ذهنم را پر مي كرد و به سوالاتم ، حتي پيش از آنكه به طور كامل پرسيده شوند ، جواب گفته مي شد . نور او معرفت بود . مي توانست مرا سرشار از حقيقت كند . وقتي به يقين رسيدم و نور او در وجودم جاري شد ، سوالها با سرعتي كه فكرش را نمي كردم ، طرح شد و به همان سرعت هم جواب داده شد . جوابها مطلق و كامل بود . من در واهمه هايم مرگ را بد فهميده بودم ، انتظار چيزي غير از اين را داشتم . هرگز قرار نبود كه گور جاي روح باشد ، گور مختص جسم است . مرا به خاطر كج فهمي هايم محاكمه نكردند . فقط حقيقتي ساده و زنده ، جاي اشتباهم را گرفت . فهميدم كه او مظهر خدا بود ، و فهميدم كه پيش از خلقت جهان خواسته بود كه منجي ما باشد . نقش او را در زمين درك كردم ، يا بهتر بگويم ( به ياد آوردم ) ماموريت او اين بود كه به زمين بيايد و عشق را تعليم دهد . اين معرفتي بود كه تداعي مي شد . مطالبي از مدتها پيش از زندگي بر روي زمين به يادم آمد ، مطالبي كه هنگام تولد عمدا به وسيله ( حجاب ) فراموشي ، از خاطرم محو شده بود . ادامه دارد... غرق در نور بتي جين ايدي |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:36 توسط نوشین
|
|
||
|
|
|
|
|
تونل وقتي در حضور نيرويي خارق العاده قرار بگيرد، متوجه مي شويد. در آن لحظه من هم متوجه چنين نيرويي شدم. صداي غرش شديدي كم كم اطاق را پر كرد. قدرتي را كه در پس اين غرش بود احساس كردم، جنبشي كه امان نمي داد. اما علي رغم ترسناك بودن صدا و نيرو، دوباره احساسي بسيار خوشايند، شبيه هيپنوتيزم وجودم را در برگشت. صداي سنج مي آمد، شايد هم صداي زنگ هايي كه از دور دست شنيده مي شد و در حاشيه طنين مي انداخت، نواي زيبايي كه هرگز فراموش نخواهم كرد. تاريكي همه وجودم را را احاطه كرد. تختخواب، چراغ دم در، تمام اطاق تيره شد، و بلافاصله پس از آن ، آرام آرام به سمت بالا به طرف توده اي سياه و در حال چرخش كشيده شدم. مثل اينكه گردبادي عظيم مرا در خود مكيده باشد. جز تاريكي غليظ و تقريباً قابل لمس ، چيزي نبود. اين تاريكي چيزي بيش از فقدان نور بود، سياهي غليظي بود كه به هيچ چيز آشنايي نمي مانست. عقل سليم مي گفت كه ترسيده ام، و همه ي ترسهاي بچگيم سر بلند كرده اند، اما در اين توده ي سياه احساس عميق و خوش آيند، سلامت و آرامش مي كردم. حس كردم از وسط آن توده به جلو رانده مي شوم و صداي چرخش آهسته تر مي شد. در حالت خميده بودم، پاها جلوتر حركت مي كرد و سر كمي برافراشته بود. سرعت آنچنان سرسام آور بود كه احساس مي كردم از واحد سال نوري هم سريعتر است. اما آرامش و راحتي هم بيشتر مي شد، و من حس مي كردم تا ابد مي توانم در اين حالت عالي بمانم، و مي دانستم كه اگر بخواهم مي توانم بمانم. متوجه شدم همزمان با من اشخاص و حيوانات ديگري هم، دورتر از من در حال حركت هستند. آنها را نمي ديدم اما احساس مي كردم حالتي شبيه من دارند. هيچ ارتباط شخصي با آنها نداشتم و مي دانستم آنها هم هيچ خطري براي من ندارد، بنابراين به زودي ديگر متوجهشان نشدم. به هر حال ، احساس كردم بعضي هاشان مثل من در حال حركت به جلو نيستند، بلكه در اين تاريكي خارق العاده مرددند. آنها يا دلشان نمي خواست يا بلد نبودند پيش بروند، اما ترسي در كار نبود. احساس كردم جرياني شفا بخش در كار است. اين توده ي چرخان در حركت، لبريز از عشق شد و من بيشتر در گرما و تاريكي آن فرو رفتم و از امنيت و آرامش آن به وجد آمدم. فكر كردم: « اين بايد همان وادي سايه ي مرگ باشد.» در زندگي هرگز چنين آرامشي احساس نكرده بودم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:43 توسط نوشین
|
|
||
|
|
|
|
|
آنها گفتند كه من به مرگ زودرس مرده بودم. به من آرامش دادند و گفتند نگران نباشم، همه چيز درست خواهد شد. توام با احساس آرامش، عشق و توجه عميق آنها را احساس كردم. اين احساسات و افكار، از روح به روح ، و از شعور به شعور منتقل مي شد. اول فكر مي كردم با استفاده از دهان با من حرف مي زنند، علتش هم اين بود كه عادت داشتم بقيه با دهان با من حرف بزنند. آن ها به روشي كه به آن «معرفت ناب» مي گفتند، با سرعت و كمال بيشتري ارتباط برقرار مي كردند. نزديكترين كلمه اي كه براي بيان اين حالت وجود دارد، تله پاتي (دور آگاهي يا ارتباط ذهني) است، اما آن هم كاملا گوياي اين حالت نيست. من احساسات و تمايلات آن ها را حس مي كردم. عشقشان را «حس مي كردم». من احساسات آن ها را شخصا تجربه مي كردم. اين كه آن ها تا اين حد دوستم داشتند، وجودم را از شادي لبريز مي كرد. زبان سابق من، زبان جسمم، حقيقتا محدود بود. فهميدم كه توانايي ابراز احساساتي كه در گذشته داشتم، در مقايسه با توانايي روح در مراوده با اين روش بديع، هيچ است. خيلي چيز ها بود كه هم آن ها و هم من مايل بوديم با هم قسمت كنيم. اما مي دانستيم، كه كار مربوط به اين لحظه اولويت دارد. ناگهان به ياد شوهر و بچه هايم افتادم و نگران شدم كه مرگ من چه اثري بر آن ها خواهد داشت. شوهرم چگونه مي توانست از شش بچه نگه داري كند؟ بچه ها چه طور با مرگ من سر مي كردند؟ بايد دوباره مي ديدمشان، براي راحتي خيال خودم هم شده بايد مي ديدمشان. تنها فكرم اين بود كه از بيمارستان خارج شوم و پيش خانواده ام برگردم. بعد از آن همه سال انتظار براي داشتن خانواده ، و آن همه خدمت براي حفظشان، مي ترسيدم از دستشان بدهم . يا شايد مي ترسيدم آن ها مرا از دست به دهند. فوراً به دنبال راه خروج گشتم، و پنجره را در نظر گرفتم. به سرعت از پنجره رد شدم و بيرون آمدم. به زودي مي فهميدم كه به پنجره نيازي نبود. از هر جاي ديگري هم مي توانستم خارج شوم. به خاطر طرز تفكري كه از پيش داشتم ( و همچنين محدوديت ها) ي دنياي فاني، به فكر خروج از پنجره افتادم. گمان كردم در حال «حركت آهسته» هستم، چون هنوز طبق شرايط جسم مادي فكر مي كردم، در حالي كه جسم روحاني من مي توانست از ميان هر چيزي كه قبلا جامد و مسدود به حساب مي آمد، عبور كند. پنجره در تمام بسته بود. پروازم تا خانه محو و مبهم بود. وقتي فهميدم مي توانم، با سرعتي خارق الاده حركت كنم. فقط گاهي به طور نا مشخص درختها را مي ديدم كه به سرعت از زير پايم مي گذشتند. من هيچ تصميمي نگرفته بودم، و براي خود هيچ مسيري را تعيين نكرده بودم، به محض اينكه فكر خانه را كردم، فهميدم كه در راه خانه هستم. يك لحظه بعد در خانه ام بودم و داشتم وارد اتاق پذيرايي مي شدم. شوهرم را ديدم كه روي صندلي مورد علاقه اش نشسته و روزنامه مي خواند بچه هايم را ديدم كه از پله ها بالا و پايين مي روند و فهميدم كه قرار است آماده ي خواب شوند. دو نفرشان مشغول بالش بازي بودند كه اين، كار هر شب بچه هاي ما پيش از رفتن به رختخواب است. مايل نبودم با آن ها تماس بگيرم، اما براي زندگيشان در نبود خودم نگران بودم. همچنان كه به يكايكشان نگاه مي كردم، پيش نمايشي از زندگانيهاي جورواجورشان از ذهنم گذشت و توانستم زندگيهاي آينده يكايكشان را ببينم. فهميدم هر يك از بچه هايم به زمين آمده اند تا خودشان تجربه كنند. اگر من آنها را بر مبناي تجربيات خودم پرورش داده ام، كارم اشتباه بوده است. آنها هم مثل خود من ارواح مستقلي بودند، با شعوري كه از پيش از زندگي بر روي زمين تكامل يافته بود. هر كدام مختار بودند نحوه ي زندگيشان را به اراده خود انتخاب كنند. مي دانستم كه اراده ي آن ها را نمي توان سلب كرد. فقط مراقبت از آن ها به عهده من بود. هر چند الان به يادم نيست، اما مي دانستم كه هر كدام از بچه هايم براي زندگي دستور كار معيني داشتند كه به محض كامل كردن ، اقامت آن ها هم بر روي زمين به پايان مي رسيد. بعضي از سختيها و ناراحتي هاي آنها را از پيش ديدم، اما مي دانستم كه براي تحولشان لازم است. جاي قصه و نگراني نبود. سرانجام همه بچه هايم عاقبت به خير مي شدند و مي دانستم در كمتر از يك چشم به هم زدن براي هميشه با هم خواهيم بود.. غرق در صفا بودم. شوهر و بچه هاي نازنينم، خانواده اي كه اين همه انتظارشان را كشيدم، عاقبت به خير مي شدند. مي دانستم كه آن ها به راهشان ادامه خواهند داد، و آنوقت من هم به راه خود خواهم رفت. به خاطر چنين استنباطي شاكر بودم، و احساس كردم به من اجازه ي چنين دريافتي را دادند تا عبور از مرحله ي مرگ برايم آسانتر شود. حالا دلم مي خواست به راه زندگي خود بروم و ببينم چه خواهد شد. دوباره به بيمارستان بر گردانده شدم، اما مسير را به ياد ندارم، در يك لحظه اتفاق افتاد. در سمت چپ، حدود هفتاد سانتي متر پايين تر ، جسمم را ديدم كه همچنان روي تخت، دراز كشيده بود.3 نفر دوستانم هنوز آنجا در انتظارم بودند. باز هم عشق و شاديشان را در كمك رساني به خودم ، حس كردم. همچنان كه سرشار از عشقشان مي شدم، مي دانستم كه بايد حركت كنم. همچنين مي دانستم كه دوستان عزيزم، راهبها، همراهم نخواهند آمد. شنيدم كه چيزي به سرعت مي گذشت. ادامه دارد... غرق در نور بتي جي. ايدي |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 14:41 توسط نوشین
|
|
||
|
|
|
|
|
حتماً دوباره خوابم برده بود، اما نه طولاني ، چون ساعت هنوز نه و نيم بود. بعد ناگهان با حالت عجيبي بيار شدم. به حكم غريزه از خطر قريب الوقوعي آگاه بودم . به دور و بر اتاق نگاه كردم. در نيمه باز بود. چراغ كم نور بالاي دستشويي كنار در، هنوز روشن بود. به دقت گوش به زنگ بودم و مي ترسيدم. حس كردم تنها هستم و احساس مي كردم جسمم دم به دم ضعيفتر مي شود. خود را به طرف سيم كنار تخت كشيدم كه پرستار را صدا كنم . اما هر چه سعي كردم نتوانستم تكان بخورم. احساس كردم به شدت تحليل مي روم. مثل آنكه آخرين قطره هاي خونم را مي كشند. صداي وزوز آهسته اي در سرم شنيدم و همچنان تحليل رفتم تا اينكه حس كردم بدنم بي حركت و بيجان شد. بعد موجي از انرژي در درونم احساس كردم. يك چيزي تركيد، يا ول شد، و انگار يك آهنرباي عظيم روحم را يكدفعه از سينه ام بيرون كشيد و به سمت بالا جذب كرد. اولين برداشتم اين بود كه آزاد شدم. در اين تجربه هيچ چيز عير عادي وجود نداشت. من در بالاي تخت، كنار سقف شناور بودم. احساس آزادي نامحدود مي كردم، انگار براي هميشه مرده بودم. برگشتم و ديدم جسدي روي تخت خوابيده. كنجكاو شدم ببينم كيست و فورا به طرف پايين رفتم. چون مدتي به عنوان بهيار، كار كرده بودم، ظاهر يك مرده را خوب تشخيص مي دادم. وقتي به صورتش نزديكتر شدمفورا فهميد كه بيجان است. بعد فهميدم كه خودم هستم. جسد خودم روي تخت بود. غافلگير نشدم و نترسيدم، فقط دلم به حالش سوخت. جوانتر و زيبا تر از صورتي بود كه به ياد داشتم و حالا مرده بود. مثل اين بود كه لباس كهنه اي را در آورده و براي هميشه كار گذاشته باشم.اسباب تاسف بود چون هنوز لباس خوبي بود، هنز كاملا به درد مي خورد. فهميدم كه پيش از اين هيچگاه خود را سه بعدي نديده بودم،من فقط خود را در آينه ديده بودم كه يك سطح صاف است. اما با چشم روح ابعادي را مي توان ديد كه چشم جسم فاني نمي بيند. در يك نگاه جسمم را از همه طرف ديدم، از رو به رو، از پشت، از دو طرف. زوايايي از صورتم را ديدم كه هيچ وقت از آن خبر نداشتم. ديدن اين زوايا، ديدم را كامل و يكپارچه مي كرد. شايد به همين علت بود كه اول خودم را نشناختم.بدن جديد من بي وزن و فوق العاده سيار بود، و من مجذوب وضعيت جديدم شده بودم. با اينكه تا چند لحظه پيش جاي جراحيم درد مي كرد،در اين لحظه هيچ ناراحتي نداشتم . از هرجهت كامل بودم. با خود فكر كردم: « من در حقيقت اين هستم» دوباره متوجه جسم سابقم شدم. متوجه شدم كه كسي نمي داند من مرده ام، حس كردم بايد فورا به كسي بگويم. فكر كردم « من مرده ام و كسي اينجا نيست كه بفهمد.» اما هنوز از جا نجنبيده بودم كه ناگهان 3 مرد در كنارم ظاهر شدند. آنها ردا هاي زيبايي به رنگ قهوه اي روشن پوشيده بودند و يكيشان شبكلاه مخصوص كشيش ها را به سر داشت. هر كدام يك كمربند قيطاني طلايي رنگ دور كمرشان بسته بودند كه دو سرش آويزان بود. مي درخشيدند، اما نه بيش از حد. بعد متوجه شدم درخشش كمي هم از وجود من بيرون آمد و نور هاي ما در هم ادغام شد و احاطه مان كرد. من نمي ترسيدم. مردها ظاهرا هفتاد يا هشتاد ساله بودند. اما من كمابيش مي دانستم كه مقياس زماني آن ها با مال زمين فرق مي كند. استنباطم اين بود كه آن ها بسيار پيرتر از هفتاد يا هشتاد ساله هستند، آنها باستاني اند. در آنها معرفت، معنويت، و عقل زياد احساس كردم. فكر كردم علت ظاهر شدنشان با ردا هم اين بوده كه اين صفات را تداعي كنند. به خاطر نوع لباسشان فكر كردم راهب هستند، و مي دانستند كه مي توانم به آن ها اعتماد كنم. با من حرف زدند. گفتند ك در« ابديت ها» همراهم بوده اند. درست مني فهميدم. مدتها طول كشيده بود تا معني ابديت رابفهمم، ابديتها كه ديگر جاي خود داشت. براي من ابديت هميشه در آينده قرار داشت، اما اين موجودات مي گفتند كه در ابديت هاي گذشته با من بوده اند. درك ابديت در گذشته مشكلتر بود . بعد كم كم در ذهنم تصاويري ديدم مربوط به زمان هاي گذشته، تصاويري از حيات پيش از زندگي روي زمين، تصاويري از رابطه ام با اين 3 مرد در «گذشته» به مرور كه اين صحنه ها در ذهنم آشكار شد، فهميدم كه ما در واقع طي ابديتها،يكديگر را مي شناختيم. به هيجان آمده بودم. واقعيت زندگي پيش از زمين، در ذهنم متبلور شد. و ديدم مرگ در حقيقت تولدي دوباره است در حيات والاتر درك و معرفت، كه در گذشته و آينده زمان امتداد مي يابد. و فهميدم كه آن ها بهترين دوستانم در حيا والاتر من هستند و خودشان خواسته اند كه همراهم باشند. شرح دادند كه آنها و فرشته هاي ديگر ، فرشته هاي نگهبان من در زندگي روي زمين بوده اند. اما من احساس كردم كه اين 3 نفر با منخصوصيت ديگري داشتند و «فرشته هاي مددكار» من هم بودند. ادامه دارد..... کتاب غرق در نور بتی جی . ایدی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 20:38 توسط نوشین
|
|
||